تبليغاتX
عشق جاوید

عشق جاوید

نبودن هیچگاه به تلخیه فراموش کردن یک بودن نیست...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 6:35 توسط بلاتریکس |


جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود ...

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.


مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'


جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.


واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره...
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'

 


هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'

 


چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه  مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده ...

 

 



خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده.


اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم ...


باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو بهم داد...


ياد مسائلي افتادم که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 6:26 توسط بلاتریکس |


روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او ومهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: چرا بین من و خدای من فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 0:34 توسط بلاتریکس |


صحنه
می خواستم که با تنهایی خود سر کنم
گل خاطرات صحنه ها رو پرپر کنم
رهاشم توی دست تقدیر فراموش کنم
عشق خوندن و با تو بودن خاموش کنم
یادمه که یه شب وقتی توی آسمون
یه ستاره ی تنها مهمون بود تو کهکشون
دلم پرید و فریاد زنون
گفت ببین ای آوازه خون
برو روی صحنه نشین توی خونه
نشو ستاره ی بی نشون
صحنه باز منو صدا کرد
عشق اون دوباره ما رو هم صدا کرد
****
گل یخ
غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دو تا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غمهای منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه
سیل غم آبادیمو ویرونی کرده
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره
دو تا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستای من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 20:19 توسط بلاتریکس |


salam dostaye azizam.ye modat nistam.montazere man bashid

bye

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 17:37 توسط بلاتریکس |


زیر بارون دنبالت دارم می گردم


چشماتو گریون نبینم دورت بگردم

بدون تو زندگی برام بی رنگه


اگه نباشی عزیزم اون وقت روز مرگه

من زنده موندم با یاد تو توی شبهام

تو عشق جاوید زنده هستی

عشق من مثله بارون بدون که پاکه


جای دستای من تو دو تا دستاته

زنگ صدات تو گوشم مثله آهنگه


برگرد خونه عزیزم خونه دلتنگه

این آخرین شعر منه ای خوب نازم


بیا گوش کن می زنم بازم با سازم

من زیر بارون با تو تنها شوق فردا

من دوست دارم تو رو دارم
بمون کنارم

عشق من مثله بارون بدون که پاکه


جای دستای من تو دو تا دستاته

عشق من قلب تو


قلب من مال تو

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:59 توسط بلاتریکس |


 

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .

موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :

- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :

- بله، شما چه عقيده اي داريد؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .

او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 15:59 توسط بلاتریکس |


+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 19:4 توسط بلاتریکس |


.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:10 توسط بلاتریکس |


My heart will go on

قلب من همچنان خواهد تپيد...

 

 Every night in my dreams I see you, I feel you

من تو را هر شب در روياهايم  مي بينم... حس ميكنم... لمس ميكنم...

 

That is how I know you… go on…

 ..و همينگونه مي شناسمت.

جاري باش...

 

Far across on distance and spaces between us

از فراسوي فاصله دور ميان ما

 

You have come to show you, go on…

 تو آمده بودي تا خودت را  به من نشان دهي ...

جاري بمان...

 

Near, far, wherever you are

دور يا نزديك... هركجا كه هستي

 

I believe that the hard times, go on...

ميدانم  كه لحظه هاي سختي است

جاري باش...

 Once more you opened the door

يكبار ديگر كه در را گشودي

 

Until hearing my heart

وقتي صداي قلب مرا شنيدي

 

And my heart will go on and on

و قلب من خواهد تپيد و خواهد تپيد

 

Love can trust one time and last for a lifetime

 عشق ميتواند  يك بار اعتماد كند و يك عمر  بماند

 

And never let go till we"re gone

و هرگز نخواهد رفت مگر وقتي كه ما  رفته باشيم

 

That was when I loved you,

و اين آن وقتي بود كه من عاشق تو شدم

 

One through time I hold to

و تا وقتي كه تو را داشته باشم ... خواهد ماند

 

And my life will longest… go on

و زندگي من طولاني ترين خواهد بود...

جاري باش...

 

You"re here, there"s nothing of fear

تو كه اينجايي هراسي  نيست

 

And I know that my heart will go on

و من خوب  ميدانم قلبم به تپيدنش ادامه خواهد داد

 

We stay forever this way

ما هميشه در اين راه خواهيم ماند

 

You are safe in my heart,

تو در قلب من در اماني...

 

And my heart will go on and on...

و قلب من خواهد تپيد ... خواهد تپيد...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 2:11 توسط بلاتریکس |


من نگاهم پر اشك
و زبانم بسته
بسته از شكوه تكراري عشق
او باز هم مي‌خندد
خنده‌اش شيرين است
با تلنگر، به بيان پيشين
باز هم مي‌پرسد!
گوئيا باورش نيست كه من
منٍ افسرده و تنها ديگر
ديگر از كوچه تنهايي او
به ملاقات دلش باز نخواهم آمد
بازهم مي‌پرسد:
من، تو را فردا
به چه ساعت
و كجا
بازهم خواهم ديد؟
بازهم مي‌پرسد!
و جوابش تنها ديده گريان من است
ته آن كوچه پير
زير گيسوي بلند آن بيد
باز هم مي‌آيي؟
دستم از گرمي دستش تبدار
مي‌فشارد محكم
با بيان قاطع
ولي اينبار به لحني ديگر
من تو را خواهم ديد
دل قوي دار
قوي
قوي چون يك مرد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 2:0 توسط بلاتریکس |


زیبا ترین حس انتظار

انتظار برای رسیدن

انتظار برای دیدن تو

به سر نمی آید

این تنهایی

این دلتنگی

به سر نمی آید

جاده پیچ در پیچ است

گم کرده ام راه را                     شاید دیر رسیدم

شاید هیچ وقت نرسیدم

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 1:58 توسط بلاتریکس |


نمی دونم عشق چه جوریه...من تا حالا تجربش نکردم....اما با خوندن این متن ها نظر خوبی نسبت بهش ندارم چون به این نتیجه رسیدم که سراسر غمه.....

 

بلاتریکس

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 4:16 توسط بلاتریکس |


 
 
 
 
عاشق مشوید اگر توانید

تا در غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفا به کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر

او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید

 

 

                                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 15:52 توسط بلاتریکس |


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش اشنایی سپرد و

                                     به مهمانی عشق برد,

پر از مهر بودی!

پر از نور بودم!

همه شوق بودی!

همه شور بودم!

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

به شرم و خموشی , نگفتیم و گفتیم!

.

.

.       

                             فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 8:47 توسط بلاتریکس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نمی دونم عشق چه جوریه...من تا حالا تجربش نکردم....اما با خوندن این متن ها نظر خوبی نسبت بهش ندارم چون به این نتیجه رسیدم که سراسر غمه.....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته دوم فروردین 1388

هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387


آرشیو موضوعی

غم عشق


پیوندها

۩miad۩
۩کافه گپ۩
۩3 تفنگدار ۩
۩تنهاي عالم۩
۩شادمهر۩
۩كلاس درس شيمي۩
۩پلك شب۩
۩دانلود و تقلب بازی ۩
۩محل استقرار مرگ خواران ۩
۩راز اشك۩
۩عاشقانه
۩باران عشق
۩هنوزدوستت دارم ای عشق دیرینه ی من۩
۩عاشقانه دوستت دارم۩
۩دوستت دارم (به خدا باور کن)۩
۩اسماني۩
۩رایحه ظهور۩
۩حمید محمدی ۩
۩سعید پورمحمودی
eshghe man 90۩
۩پادشاه سرزمین تنهایی ها۩
۩ياس۩
۩بانوی عشق۩
۩جنتلمن۩
۩دانی عشقی۩
۩منم و حسرت با تو ما شدن۩
۩به نام خدایی که عشق را آفرید۩
۩سرزمین مشکی۩
۩علی کوچولو۩
۩پسرك تنها ۩
۩اخرين عشق۩
ســــــــــــازدل
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin